تبليغاتX
نیم بوسه



نیم بوسه

دل نوشته های پسر جون



نویسنده : پسر جون ; ساعت 0:45 روز شنبه پنجم دی 1388

 
سه سال پیش تو یه همچین شبی برای اولین بار شب رو بغل یه نفر گذروندم
 
اولین بارم نبود که بغل یکی می خوابیدم ولی اولین باری بود که شب رو با یکی می گذروندم
 
اون آدم سینا بود
 
کسیکه من با تصوری احمقانه و عجولانه خواستم به جای محمد توی زندگیم باشه
 
کسی که هیچ وقت حضورش رو کنار خودم احساس نکردم مگر همون شب
 
اصلا باورم نمیشه که همچون آرامشی رو تجربه کردم
 
عمیق ترین خواب رو توی عمرم تجربه کردم
 
صبح که از خواب پا شدم اصلا یادم نمیومد شب چه خوابی دیدم
 
به چی فکر کردم
 
اولین و آخرین  شبی بود که نه کابوس دیدم نه نصفه شب از خواب بیدار شدم
 
چون خیال می کردم همون پناهگاه کذایی رو پیدا کردم
 
 
درسته که بودن من با سینا به اذعان خود اون باعث شد اون هم به ارشد فکر کنه و یه جورایی مسیر زندگیش علمی تر بشه و از طرفی بودن با سینا به خودم هم کمک کرد که یه پناهگاه ولو خیلی سست داشته باشم تا بتونم به این جائی که هستم برسم  ولی کلا راهی که رفتم اشتباه بود
 
کاش صبرم بیشتر میشد
 
کاش طاقتم بیشتر میشد
 
کاش می تونستم بی محلی های محمد رو تحمل کنم
 
کاش می تونستم تمسخرهای محمد رو تحمل کنم
 
کاش می تونستم تحقیرهای بسته بندی شده محمد رو تحمل کنم
 
 
 
ولی خب تجربه ای بود که گذشت
 
بودن من با سینا هم به رشد جفتمون کمک کرد هم یه نتیجه خیلی مهم برام داشت
 
اونم اینکه کاملا فهمیدم حتی اگه یه نفر دیگه رو به جای محمد انتخاب کنم
 
شاید ظاهرا با طرف باشم ولی هر روز هزاران بار ، هر لحظه آرزوی بودن با محمد رو خواهم داشت
 
وقتایی پیش خواهد اومد که بغل طرفم ولی کسی رو جز محمد نمی بینم
 
 
شاید شماها بهم ایراد بگیرید که این توهمات فقط باعث نابودی زندگیت میشه
 
ولی خب جز این نمی تونم باشم
 
حداقل نه تا وقتی که محمد ازدواج نکرده
 
می خوام یه رازی رو بگم
 
هنوزم که هنوزه یه نیمچه امیدی توی دلم هست که شاید به محمد برسم
 
باهاش زندگی کنم
 
شریک زندگیش باشم
 
این نیمچه امید وقتی میمیره که محمد ازدواج کنه
 
 
محمد هفته پیش می گفت که می خواد برای رفتن دکتری بره سوئد یا یه کشور دیگه
 
خیلی چیزا برای محمد فقط یه حرفه ولی برای من مردن و زنده شدن
 
محمد خودش میگفت که تا یکسال آینده با خانومی که صحبت کرده ازدواج خواهد کرد
 
حالا هم به فکر رفتن به خارج از کشور افتاده
 
نمی دونم
 
توی زندگیم تا حالا هیچ وقت در مورد مسأله ای اینجوری درمونده نشده بودم
 
هیچ جوری نمی تونم حلش کنم
 
 
 
ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال
 
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
 
 
 
 



دسته بندی :قصه زندگی من

لینک مطلب



نویسنده : پسر جون ; ساعت 13:2 روز جمعه چهارم دی 1388

سه چهار ماه پیش برای ماه گرسنگی ( همون رمضان شماها !! ) یه مطلبی با عنوان " اندر فوائد ماه گرسنگی " نوشتم

اونجا از رفتار و کردار احمقانه آدمهایی که بسته به موقعیت تاریخی و مناسبت خاص خیال می کنن آدم شدن شکایت کردم

این شکایتم به دو دلیله

اول اینکه هیچ تاریخی ، هیچ روزی و هیچ مناسبتی قرار نیست معجزه کنه و اگه کسی توهم معصیت داره این توهم رو از اون پاک کنه

دومی که خیلی مهمتر از دلیل اوله اینکه چرا احساس معصیت داری ؟!  اگر گی هستی که فبها برو خودتو خوب بشناس و اینو بفهم که اون خدای کذایی هیچ کاری باهات نداره و هیچ توبیخی به خاطر گی بودن متوجه تو نیست ولی اگه گی نیستی و فقط داری ارضای شهوات می کنی پس آدم بس بی اهمیتی هستی

خیال نکن که این چند روزه محرم رو بری به تکایا و تعزیه به اون توهم آدم بودن میرسی

مشکل تو آدم بودن نیست

مشکلت ذهن بیمار و ناقصته

 

دقیقا در مورد این آدم ها یاد این بیت مولانا می افتم :

 

نفس اژدرهاست او کی مرده است

از غم بی آلتی افسرده است

 

نمی دونم میرسه اون روزی که ببینم آدمها از بند توهمات ابلهانه مقدس مآبشون رها شدن ؟! نمی دونم

 

 





لینک مطلب



نویسنده : پسر جون ; ساعت 11:47 روز پنجشنبه سوم دی 1388

هفته گذشته و روزهایی که در پیشه گویا برای من سرشار از تجربه ست

اون هم تجربه هایی که برای اولین بار برام رخ دادن

اولیش که همون رفتن پیش محمد بود

برای اولین بار توی زندگیم بعد از  ۵  سال تونستم سرم رو بذارم روی شونه محمد

هر چند بیشتر از ۱۰ - ۱۲  دقیقه طول نکشید ولی همین مدت کوتاه . . . ه

 

سحر بلبل حکایت با صبا کرد

که عشق روی گل با ما چه ها کرد

 

تجربه دوم اون شب یلدایی بود که گذشت

شب یلدایی که هم مزخرف بود هم آموزنده و به تبع اون جذاب !!! شب یلدایی که تنهای تنها بودم

شب سختی بود

توی همچین شبهایی که همه کنار عزیزشونن ، من در دلم به یاد عزیزم بودم

این شب یلدا ، اولین تجربه از اون روزها و شبهایی بود که در طول زندگیم باید تجربه کنم

شبها و روزهایی که باید تنها باشم

تنها نفس بکشم

تنها شادی کنم

تنها گریه کنم

چقدر دوست داشتم اون شب کنار محمد بودم

ولی فقط حسرت بودن با محمد برام موند

حسرتی که همچین شبهایی برام تکرار خواهد شد

حسرتی که چون منشأش محمده باز برام عزیزه

برام مقدسه

 

و اما گویا این قصه داره به فاصله نزدیک تکرار میشه

این ۲ - ۳ روز تعطیلی که در پیشه

هم اتاقیام همشون دارن میرن شهرستان

و تنهایی نرفته داره برمیگرده

*

*

*

این روزها احساس گهی دارم

نمی دونم چرا اینطوری شد

حس می کنم دارم گند می زنم

نمی دونم ربطی به اون شبی داره که کنار محمد بودم یا نه

احساس می کنم عشقم آلوده شده

یه جورایی هوایی شدم

توی خیابون که راه میرم دارم همه رو دید می زنم

و وقتی با نگاه های سرد و بی روح مواجه میشم وضعم بدتر میشه

انگار با خودم یه جورایی کورس گذاشتم

انگاری می خوام ببینم اصلا برای کسی جذاب هستم یا نه

احساس می کنم به هیچکدوم از اون حرف هایی که در مورد عشقم به محمد میزنم پایبند نیستم

حس می کنم دارم بلوف میزنم

 

نمی دونم محمد داره این متنو میخونه یا نه

ولی امیدوارم این حرفام باعث نشه که خیال کنه من ندای دروغین سر دادم

فقط دارم از حسم میگم

از تفکرات تنهاییم

از دغدغه هام

 

خیلی آشفته ام

به هم ریختم

ذهنم نظم درست و حسابی نداره

نمی دونم چه غلطی دارم می کنم

نمی تونم درست فکر کنم

 

خوش بود گر محک تجربه آید به میان

تا سیه روی شود هر که در او غش باشد

 

نمی دونم دارم سیه رو میشم یا . . . ه

ولی هرچی که هست نمیخوام با زندگی محمد یا با آینده اش بازی کنم

 




دسته بندی :ورق پاره های دلم

لینک مطلب



نویسنده : پسر جون ; ساعت 11:21 روز پنجشنبه سوم دی 1388

سلام به همه دوستان


و مخصوصا محمد حسین فهیم عزیز

اون دسته از دوستانی که بر محمد حسین خرده گرفتند بدونند که محمد حسین آدم بسیار باجرأتیه

جرأتی داره که خیلی از شماها ( البته با عرض پوزش ) هیچکدوم ندارید

حالا اون جرأته چیه ؟! الان میگم

من وقتی وبلاگم رو راه انداختم اولین کاری که کردم چند تا پست در مورد زندگی خودم زدم و تا اونجائیکه می تونستم اونجا با خودم صادق بودم

یه جورایی از طفره رفتن و بهانه جویی درونی خودم خسته شده بودم

از اینکه از خودم فرار کنم خسته شده بودم

بنابراین " جرأت " به خرج دادم و در مورد گذشته ام ؛ هرچند تاریک یا روشن حرف زدم و از این هم نترسیدم که دیگران در مورد من چه فکری می کنند
در مورد گی بودن من چه برداشتی می کنن
گی بودن منو زیر سوال می برن یا نه

مهم اینه که ما گی ها باید از خودمون فرار نکنیم

و محمد حسین این کار رو کرد

فکر نمی کنم براش دیگه مهم باشه دیگران در موردش چی فکر می کنن

فقط مهم باید این باشه که خودشو خوب بشناسه و حداقل خودش خودشو درک کنه

محمد حسین برای من برادری عزیز بود با پست اخیرش عزیزتر شد

افتخار می کنم به داشتن چنین دوست و برادری

و یه توصیه هم به همه دوستان دگرباش دارم

اولین قدم رهایی اینه که اول ازبند ذهن خودمون خلاص بشیم

پس در مورد گذشته تتون حرف بزنید

 




دسته بندی :یاران من

لینک مطلب



نویسنده : پسر جون ; ساعت 20:14 روز دوشنبه سی ام آذر 1388

یه همچین وقتایی
 
یه همچین شبایی
 
دوری از محمد شدیدتر دیوونه ام میکنه
 
بیشتر به هم میریزم
 



دسته بندی :ورق پاره های دلم

لینک مطلب



نویسنده : پسر جون ; ساعت 13:18 روز دوشنبه سی ام آذر 1388

یکی از خوانندگان وبلاگم  یک متنی رو برام نظر خصوصی گذاشته که قسمتی از اون اینه

اسم فال که منو کشته بود!!! گرایش-نفوذ-کشش دوسویه-خواستگاری-تحریک-عشق بازی-نماد تاثیر متقابل
یکیتونم نماد دریاچه شادان وگشاده است-اون یکیم نماد کوه آسوده!!!!
حالا یه سری چیزای دیگم گفته بود که .... کلا خیلی خوش به حالت!!
البته بازم سعی کن دل هوایی نشی!چون ممکنه این دلدادگی به یه دگرگونی خاص تغییر کنه

 

گویا این دوست عزیز رفته از کتاب ئی چینگ ( تقریرات ) چین باستان برای من و محمد یه فال گرفته

 

اونی که دریاچه شادان و گشاده است ، خودم هستم که اساسا آدم بشاش و شادی ام مگر اوقاتی که دلتنگی میاد سراغم

حتی اون همکلاسیم هم یکی از مشخصه های اصلی منو شوخ و شنگ و بشاش و اکتیو بودن میدونه

اون کوه هم خب معملومه محمد قربونش برمه  که این آسودگیش منو بیچاره کرده  فدای اون آسودگیشم برم

ولی دوست عزیز نگرانم کردی که این دگرگونی چیه ؟!  هان

 

کلا ممنون به خاطر فال

ولی می خوام بگم به جای امید به فال باید زحمت کشید

باید عشق ورزید

باید دوست داشت

و باید سوخت

 

بسوز ای دل که تا خامی نیاید بوی دل از تو

کجا دیدی که بی آتش کسی را بوی عود آمد

 




دسته بندی :یاران من

لینک مطلب



نویسنده : پسر جون ; ساعت 12:44 روز دوشنبه سی ام آذر 1388

قبلا در مورد اون همکلاسیم که گی بودنه منو میدونه گفته بودم
 
این همکلاسی دیگه تقریبا همه چیزو در مورد من و گرایش من و محمد میدونه
 
دیروز که واقعا دمق بودم یکی دو باری با شوخی و خنده خواست منو بخندونه تا حالم خوب شه
 
ولی من اونقدر داغون بودم که با این چیزا خوب بشو نبودم
 
 
خلاصه توی کتابخونه سر صحبت باز شد
 
در مورد من و محمد یه چند کلمه ای رد و بدل کردیم
 
که الان منظورم این حرفا نیست
 
مابین حرف ها من بهش گفتم که خیلی وقته میخوام ازت تشکر کنم
 
اونم پرسید برای چی ؟
 
گفتم به خاطر اینکه وقتی بهت گفتم من گی ام ، اونقدر بد برخورد نکردی
 
یهو برگشت یه چیزی گفت که جا خوردم
 
گفتش :  " خب آخه یعنی چی بد برخورد نکردم ؛ این قضیه مثل این میمونه که من که از دختر خوشم میآد تو با من بد برخورد کنی "
 
حالا منظورش این بود که که { من که استریتم تو با من بد برخورد کنی } حالا اینم فکر کنم گفته بودم که این دوستم خودش نامزد داره که یه خانم واقعا با شخصیتیه
 
 
من از اینش جا خوردم که آدمهایی توی همین جامعه پیدا میشن که اگر مثل آدم باهاشون برخورد کنی میفهمنت
 
فقط ما گی ها باید رفتارهای خودمونو اصلاح کنیم
 
کاری نکنیم که گی بودنمون رو با سکـــــسی بودن اشتباه بگیرن
 
 
بعد اینکه همین چند جمله با این دوستم رد و بدل شد کمی از دلتنگیام فروکش کرد
 
 
 
من و این دوستم با یه نفر سومی از همکلاسی هامون ، که جمعا میشیم 3 نفر تقریبا میشه گفت همیشه توی دانشگاه با همیم
 
یعنی یه اکیپ دوستانه تشکیل دادیم
 
اون دوست سوم هم به نظر پسری میآد که اگه روزی مجبور بشم بهش چیزی بگم ،  مثل همین دوستم فهمشو داره
 
 
 
حالا اینکه چرا اون همکلاسم با این ماجرا خیلی عادی برخورد کرد در حالیکه حتی برای خود ما گی ها اینقدرا عادی نیست ، بر میگرده به خانواده ای که توش بزرگ شده ( که یه خانواده تحصیلکرده داره ) و از طرفی به خاطر دوستانی هست که از طیف های مختلف داره
 
خلاصه میخوام اینو بگم این همکلاس من باعث نشه شما ها بلند شید برید به هر کی از راه رسید اعتماد کنید و بهش حرف دل بزنید
 
حواستون باشه اول خوب بررسی کنید و بسنجید که طرف چند مرده حلاجه
 
 
 
 
ولی از همه این دوستان مهمتر ، محمده که منو به عنوان یه دوست صمیمی قبول کرده و با اینکه مذهبیه ، گی بودن منو در تصورات خودش پذیرفته
 
اون همکلاسم توی کتابخونه در مورد محمد هم یه چیزی گفت ؛ یعنی من گفتم ! اون گفتش که خب محمد که گی نیست خودتم میدونی که نمیتونی با اون باشی چرا یه فکر دیگه ای به حال خودت نمی کنی
 
منم بهش گفتم که خب نمی تونم به غیر از محمد به کس دیگه ای فکر کنم
 
اونم گفت : " خب یعنی توی این دنیا فقط یه مرد هست اونم محمده ؟! "  دیگه نخواستم توی کتابخونه صحبتو ادامه بدم ولی توی دلم گفتم آره اگه یه مرد توی دنیا باشه اونم محمده
 
 
حالا اینکه دیگه چه فکری میخوام به حال آینده بکنم چیزیکه مرور زمان مشخص میکنه
 
در حال حاضر هرچی هست فقط محمده
 
نمی تونم بغل یه کس دیگه ای بخوابم ، به کس دیگه ای محبت کنم ، برای کس دیگه ای ناز کنم وقتی کسی جز محمد حاکم قلب و روحم نیست
 
یعنی اینو خیانت به اون طرف می دونم که جسمم در کنار اون باشه ولی قلبم پیش محمد
 
 
 از طرفی خودم هم از درون شدید به خاطر همین قضیه عذاب میکشم
 
 



دسته بندی :یاران من

لینک مطلب



نویسنده : پسر جون ; ساعت 10:2 روز یکشنبه بیست و نهم آذر 1388

 
می خوام در مورد 11 ساعت از عمرم حرف بزنم

یازده ساعتی که از دیروز عصر ساعت 8 شروع شد تا امروز صبح ساعت 7 ؛ 11 ساعتی که شیرینیش هنوز زیر زبونمه و تلخی زهرآگینش تلخ کننده کامم

 
تلخیش تلخیه حقیقت بود
 
 
 
دیروز عصری محمد اس ام اس زد : " پسرجون من امروز کلی کار دارم ، میشه نریم بیرون ؟ باز اگه خواستی یه قدمی بزنیم یه ندا بده بیام . شرمنده . "

منم بهش گفتم : " چشم ، هر چی شما بگی "

 
حدود یه ساعت بعد یه اس ام اس دوباره داد : " سلام . پسرجون اگه کاری نداری بریم ها ! احساس می کنم یه کم ناراحت شدی ؟ خب حالا چرا می زنی ؟! اگه خواستی بگو بریم . فقط کم می گردیم دیگه . "

 
راستش گل از گلم وا شد

آخه هفته بعد هم تعطیله احتمال اینکه محمد بیاد تهران ضعیفه

برای همین بابت این اس ام اس محمد ذوق مرگ شدم

باهاش تماس گرفتم و خلاصه قرار شد برم دم در خوابگاشون

 
رفتم و تا وقتی برسم سر خیابونشون ، همینجوری توی خیابون مثل ک. . خلا !! می خندیدم

واقعا ذوق کرده بودم


 
رسیدم

 
و محمد اومد پائین




پرسیدم شام خوردی گفت : نه ولی با هم اتاقیم قرار گذاشتم بریم بیرون یه چیزی بخوریم

 
یه 15 - 20 دقیقه ای گشت زدیم تا برگردیم دم خوابگاه و هم اتاقیش بیاد

توی همین دقایق کم ، دستشو گرفتم ، یدونه ماچش کردم و گفتم : مرسی محمد ، فدات بشم
 
یه بار هم با لحنی کش دار گفتم : " محمــــــــــــــــــــــــــــد ؟؟!! "

 
گفت : " بله "

 
گفتم : " قربونت برم "

 


خلاصه برگشتیم دم خوابگاه و با دوستش همراه شدیم تا بریم شام بخوریم

 
بعد از کمی نظر سنجی بالاخره رفتیم مرغ کنتاکی بالاتر از میدون ولیعصر

 
طبق معمول محمد قربونش برم ، از غذاش فقط و فقط استخونای مرغ بیچاره موند

 
کشته مرده این غذا خوردنشم

 
نمیذاره حتی یه ذره تو بشقابش بمونه

 
با موبایلش یه عکس گرفتم که شاید روزی اینجا بذارم

 
من روبروی محمد نشسته بودم و هم اتاقیش کنارش

 
و موقع غذا خوردن با دهنم غذا می خوردم و با چشمام محمد رو لیس می زدم

 
از اونجا زدیم بیرون و رسیدیم دم کوچه خوابگاشون

 
محمد و دوستش دعوتم کردن که شب برم خوابگاشون

 
محمد قبلا یکی دو بار دعوت کرده بود برم خوابگاشون و من به چند دلیل امتناع کرده بودم دو دلیل مهم اینا بودن

 
اول اینکه مطمئن بودم اگه برم ، جو اتاق پشون عوض میشه و محمد از کاراش میمونه و درس نمی خونه ( مثل همین دیشب )

 
بعدشم اینکه خودمم روحیم یه جوریه که نمی تونم با غریبه ها توی یه اتاق بخوابم ، مثلا همین اوایل ترم تا به بچه های خوابگامون عادت کنم دو سه هفته طول کشید



 
دیشب هم چند بار اصرار کردن و من گفتم که نمی خوام محمد از کاراش بمونه

 
ولی نهایتا محمد ساعد دستم رو گرفت و منو کشید
 
 
 
 
همینجا یه چیزی بگم که من و محمد اینکه شب با هم باشیم مسبوق به سابقه ست
دوره لیسانس شب های زیادی یا من خونه محمد بودم یا اون خونه ما بود

 
یا اینکه با هم ، خونه دوستان دیگمون جمع بودیم




 
رفتیم توی اتاقشون

 
خوابگاه اونا وایرلس داره

 
هر کی رفت دنیای مجازی برای خودش بگرده


محمد باید چند تا دانشگاه سر میزد تا مقالات متناسب با موضوع تزش پیدا کنه


که یه چند تایی پیدا کرد


در حین همین سرچ کردناش چند باری موهاشو به هم ریختم


با دستام سرشو گرفتم یه سری نیروهای لرزه ای بهش دادم
 
 
و حدود 5- 10 دقیقه ای هم که دوستش توی اتاق نبود
 
 
دستشو انداختم دور گردنم و بهش تکیه دادم

تکیه کردن به کسی که همه زندگیته

کسیه که میخوای مرد زندگیت باشه

نمی دونی چه آرامشی داره

 

محمد همیشه ساعت ۱۰:۳۰  به بعد میخوابه معمولا ، چون برای نماز صبح بلند میشه
 
ولی دیشب ساعت ۱۲  اینا بود که خوابیدیم
 
موبایلشم برای ۵:۳۰ کوک کرد
 

ساعت ۱۰:۳۰ بود که من بهش گفتم : " کم کم برم "
 
پرسید : " چرا نمی مونی ؟ "
 
منم راستش منتظر همین سوالش بودم !!! گفتم : " به شرطی می مونم که شب با هم بخوابیم !! "
 
اونم گفت باشه جفتمون رو زمین می خوابیم
 
فهمیدم که منظورمو نگرفت
 
 
شب یه پتو رو زمین پهن کردیم
 
هر کدوم یه لحاف انداختیم رومون و ولو شدیم
 
 
بعد از ۳ سال با فاصله ای کمتر از ۵۰  سانت کنار محمد دراز کشیده بودم
 
تا ساعت حدود ۲  که همینجوری خیره داشتم محمد رو نیگا می کردم
 
بعدش خوابم برده بود
 
و ساعت ۴:۲۰  دقیقه بود که باز بیدار شدم
 
داشتم محمد رو نگاه می کردم و توی دلم از آفتاب می خواستم فقط یه امروز هر چقدر می تونه دیرتر از پشت کوه دربیاد ، یا اگه می تونه اصلا درنیاد
 
ولی امکان نداشت این اتفاق بیفته
 
 یه بار که محمد توی خواب دستشو گذاشته بود زیر سرش
 
منم دیگه دل به دریا زدم و ملاحظه اینو نکردم که ممکنه از خواب بلند شه
 
سرمو یه ۱۰ دقیقه ای گذاشتم روی شونه اش
 
همون چیزی که شب های زیادی توی تنهایی و خلوت خودم توی ذهنم داشتم
 
ساعت ۵:۳۰ شد
 
محمد بلند شد موبایلشو خاموش کرد خوابید
 
منم یه چند دقیقه بعد خوابم برد
 
نردیکای ساعت  ۷  بود که چشم باز کردم دیدم محمد سرجاش نیست
 
برگشتم اونور دیدم یه قامت رعنا پشت به من ایستاده
 
داشت نمازشو می خوند
 
نمازش تموم شد اومد سرجاش
 
باز دستشو گذاشت زیر سرش
 
منم دوباره سرمو گذاشتم روی شونه اش
 
ولی هم اتاقیش که داشت از خواب بلند میشد
 
دیگه مجبور شدم سرمو بردارم
 
 
هم اتاقیش دوباره خوابش برد
 
 
خیلی آروم ازش پرسیدم : " محمــــــــــــــــــــــــــد ؟؟!! "     گفتش : " هان "
 
گفتم : " بغلم می کنی ؟ "
 
گفت : " نه "
 
بعدشم که دیگه شد ساعت ۷:۱۵   همه پاشدیم تا به کلاسامون برسیم
 
 
==========================
 
دیشب توی اون لحظات که گرمی حضور محمد آرومم میکرد به هزاران چیز فکر می کردم
 
به حقیقت
 
به اینکه همه آرزوهام محکوم به مرگ هستن
 
مثل آدم تشنه ای بودم که یه لیوان آب پرتقال خنک جلوش بود ولی نمی تونست حتی لبشو به خود لیوان بچسبونه تا شاید از خنکی لیوان کمی خنک شه
 
 
نمی دونم الان چند نفر از اونایی که این متنو خوندن ، حسودیشون شد
 
چند درصد آرزو کردن کاش می تونستن کنار معشوقشون ، ولو به فاصله  50  سانتی دراز بکشن
 
 
ولی به ههمتون میگم
 
نه به من حسودی کنید نه آرزو کنید که کاش جای من بودید
 
 
این روزا توی موقعیت خیلی ناحجوری هستم
 
خیلی از شماها خیال می کنید منی که شنبه ها محمد رو می بینم خیلی خوش به حالمه
 
 
ولی بدونید من از دیدگاه اون یه دوست خیلی صمیمی هستم
 
و این یعنی یه جورایی عذاب برای من
 
عذاب ناشی از اینکه باید با حقیقت کنار بیام
 
این حقیقت که محمد گی نیست
 
محمد نمی تونه با من باشه
 
محمد فقط یه آرزو و حسرت توی دله منه
 
هیچوقت نمی تونم با این قضیه کمار بیام که
 
خب محمد که گی نیست
 
پس نمی تونه با من باشه
 
من هم که به یه شریک و تکیه گاه و همدم و همسر نیاز دارم
 
ولی نمی تونم هیچ کسی رو به جای محمد ببینم
 
مرد زندگی برای من فقط یه معنا داره
 
محمد
 
محمد
 
محمد
 
محمد
 
.
.
.
 
ولی دلتنگیام
 
تنهاییام
 
گریه های شبانه ام
 
نیازم به دوست داشته شدن
 
نیازم به دوست داشتن
 
 
هیچکدومشون اینو نمی فهمن که محمد نمی تونه باشه
 
 
دلم
 
فکرم
 
قلبم
 
زندگیم
 
آینده ام
 
 
همشون بدجوری گره خوردن
 
 
یه آرزویی توی دلمه که البته آرزو نمیشه گفت
 
یه راهی که فکر می کنم اگه اونطوری میشد شاید وضعم این نبود
 
کاش یه لاشی بودم
 
هر روز با یه نفر
 
هر روز توی یه آغوش
 
هر روز . . .
 
می دونم خیلیاتون به من خرده میگیرید
 
ولی آرزو دارم هیچ کدومتون حتی  یک ساعت هم جای من نبودید
 
 
برای همتون آرزو دارم
 
یا به معشوقتون برسید یا اصلا هیچوقت عاشق نشید
 
امیدوارم حسرت هیچ چیزی هیچوقت به دلتون نمونه
 
 
 
حالا شاید باز در ادامه این پست چیزایی نوشتم
 
شاید هم دیگه خفه خون بگیرم
 
بعد از این همه نوشتن
 
مطمئنم نتونستم احساس درونیم رو کامل برسونم
 
نتونستم حتی جرقه ای از آتش سوزان قلبم رو اینجا نشون بدم
 
 
 
درد ما را نیست درمان الغیاث
 
هجر ما را نیست پایان الغیاث
 
دین و دل بردند و قصد جان کنند
 
الغیاث از جور خوبان الغیاث
 
در بهای بوسه‌ای جانی طلب
 
می‌کنند این دلستانان الغیاث
  
همچو حافظ روز و شب بی خویشتن
 
گشته‌ام سوزان و گریان الغیاث
 
 
 



دسته بندی :ورق پاره های دلم

لینک مطلب



نویسنده : پسر جون ; ساعت 20:48 روز پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388

 
تا همین 2 سال پیش سر میرداماد گل می فروخته
 
میگن عاشق داریوش بود ( داریوش خواننده )
 
بیشتر از 30 - 35  سال براش سوخت
 
دو سالی میشه که ازش خبری نشده
 
اسمش خاله لیلا بود
 
امیدوارم اگر زنده ست عاشق تر بشه و اگر مرده ، که خب هیچی . . .
 
 دیگه همه چیز براش تموم شده
 
.
.
.
 
راستی من وقتی میمیرم به آرزوم میرسم ؟!
 
تنها امیدواریم اینه که آخرین صحنه توی زندگیم چهره محمد باشه
 
کاش اینطوری بشه
 
 



دسته بندی :ورق پاره های دلم

لینک مطلب



نویسنده : پسر جون ; ساعت 20:34 روز پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388

از دیروز بعد از ظهر دلم گرفته بود
 
امروز صبح هم که یه کلاس جبرانی داشتیم ؛ جبران کلاس های تعطیل شده
 
ظهری برگشتم خوابگاه و 2 ساعتی خوابیدم
 
تا عصر ساعت 6  تو خوابگاه موندم ولی دیگه دیدم دارم دق می کنم
 
برای همین زدم از خوابگاه بیرون
 
بازم مثل دیوونه ها افتادم توی خیابونا
 
همینجوری قدم زدم تا کم کم دلم باز شد
 
اومدم یه کمی اینجا بنویسم
 
از 5 شنبه ظهر تا شنبه صبح که دانشگاه تعطیل میشه سخت ترین لحظاتم میگذره
 
خیلی دوست دارم دور و برم شلوغ باشه
 
ولی گویا باید به تنها بودن عادت کنم
 
بازیهای این عجوز هزار داماد واقعا جالب و نفرت انگیزه
 
 



دسته بندی :ورق پاره های دلم

لینک مطلب